
رضا هم رفت.. اومدم خونهی بابا. حالم اصلا خوب نیست.. گلودرد دارم. دو هفتهست ک گلو درد دارم و سرفه میکنم. مقاومت کردم و دکتر هم نرفتم! دل درد هم دارم و البته سردرد هورمونی! الانم فقط منتظرم که چاییم رو بخورم و برم بخوابم.. کاش این هفته زودتر بگذره، از همین الان دلم برای رضا تنگ شد و البته حجم عظیمی از استرس به تموم جونم سرازیر شده..
برچسب:
نویسنده: طاها هاشمی
دریای دلتنگیها
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نبود و نیست و احیانا نخواهد بود!
چرا من اینجوریم؟!
نمیدونم دلم گرفته یا دلم تنگ شده، نمیدونم چمه ولی دارم گریه میکنم.. حالا نه ب اون شدتی ک بشه اسمشو گریه گذاشت.. همین دو قطره چکید و تموم شد رفت! مغزم پر از حس بد و آشفتگیه.. انگاری از خودم ناامید شدم! بدم میاد ازین ک انقد زندگیم یکنواخت میگذره.. در روز جاری پا شدم غذا درست کردم و یکم خونه رو گردگیری کردم ک مامان میاد مرتب باشه، هنوز نیومده! بابا هم رفته دنبالش.. تنهام. میوه هم شستم
برچسب:
نویسنده: طاها هاشمی
دریای دلتنگیها
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نبود و نیست و احیانا نخواهد بود!
مهمونی به صرف مرغ مشهدی
شب مهمون دارم. خانوادهی رضا.. امروز صبح برگشت، مامان هم دیشب با سرماخوردگی شدید برگشت و حالا که همهی عزیزام کنارمن دلم آرومه.. میخواستم لوبیاپلو بذارم چون خودم هوس کرده بودم ولی رضا مخالفت کرد و گفت مرغ مشهدی، خوبه حالا منم این غذا رو بهش یاد دادم :) گفت خودمم زود میام درست میکنم! با این حساب من فقط سالاد و مخلفات سفره رو آماده میکنم. البته خونه هم نیاز به نظافت اساسی داره
برچسب:
نویسنده: طاها هاشمی
پریروز بعدازظهر ی سر رفتم پیش مامان. شب ک رضا اومد دنبالم ب مامان و بابا گفت خداحافظی کنم ازتون ما داریم میریم مشهد! من چشمام گرد شد! گفتم کِی؟! چجوری؟! چه یهو! امروز که توی حرم داشتیم قدم میزدیم گفت چندوقت پیش گفتی سورپرایزم کن یادته؟ گفتم اون موقع ب شوخی و مسخره گفتم ولی واقعا سورپرایز خوبی بود :))
نمیدونم الان که اومدم، توی این ایام خاص، دقیقا باید از امام رضا چی بخوام، ولی بعد از روزای سختی ک گذروندیم، این حال و هوا رو نیاز داشتم..
برچسب:
نویسنده: طاها هاشمی
جمعه تصمیم گرفتیم یهویی بریم قم و سوهان بخریم! حالا شبها که بعد شام میشینیم چای بخوریم از اینکه سوهان داریم ذوق زده میشیم :)) انصافا هم سوهان خودکار قابل مقایسه با سوهانای دیگه نیست. روز آینده باید برم با مدیر تازه صحبت کنم ببینم چه خوابی برام دیده! خوشحالم که دارم از بیکاری درمیام ولی رضا زیاد خوشحال نیست.. همش میگه ۱ روز بسه، فقط واسه سرگرمی، خسته میشی، بچهها اذیت میکنن... فکر میکنه با کار کردن دیگه ب بچهدار شدن فکر نمیکنم. البته تا حد زیادی هم درست فکر میکنه. اما خب خودمم دوس دارم مادر شدن
برچسب:
نویسنده: طاها هاشمی
دریای دلتنگیها
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نبود و نیست و احیانا نخواهد بود!
خاطرات غریب
در راه برگشت از سفر دو روزهی جذابمون هستیم. برای اولین بار توی عمرم ب شهری سفر کردم که داییام توی اون شهر روی هم ۱۰۰۰ متر خونه دارن و من شب رو توی هتل خوابیدم! روبروی مغازهی پدربزرگ خدابیامرزم ایستادم و در و دیوارشو نگاه کردم با بغض! سر خاک پدربزرگ و مادربزرگم رفتم و از همهی غربتی ک یکباره روی سرم آوار شد گریه کردم... شهری که تمام خاطرات قشنگ کودکیم بود حالا دقیقا ۱۵ ساله ک برام غریبه
برچسب:
نویسنده: طاها هاشمی